داستان واقعی
زنگ در به صدا در می آید
مرد به در خانه می رود
خانم بسیار با حجب و حیایی را پشت در می بیند
خانم اظهار می کند که گدا نیستم کلاه بر دار هم نیستم می توانید از آدرس منزل که به شما می دهم از همسایه ها تحقیق کنید وبه صدق گفتارم پی ببرید
من یک زن بی سر پرستی هستم چند تا بچه قد و نیم قد دارم برای خرج و مخارج این بچه ها از صندوق قرض الحسنه وام گرفته ام
نتوانستم قسط این ماه را پرداخت کنم برای این که اعتبارم نزد صندوق قرض الحسنه از بین نرود و شما را هم می شناختم که آدم معتبری هستید و آدم خیری هستید به همین خاطر درب خانه شما آمدم اگر قبول کنید قسط این ماه را شما برای رضای خدا پرداخت کنید
مرد دفترچه اقساط را از خانم می گیرد نگاه می کند می بیند یک قسطش ۲۰هزار تومان است
مرد می گوید من از صندوق قرض الحسنه سوال می کنم اگر راست گفته باشید یک قسط وامتان را می پردازم
مرد مراجعه می کند به صندوق قرض الحسنه و از مسئول صندوق سوال می کند
مسئول صندوق هم می گوید این زن بسیار آبرومند است و راست می گوید
یک قسط از وام او را پرداخت می کند
چند روز بعد به همراه چند نفر از همکارانش به ماموریت می روند
در هنگام مراجعت از ماموریت ماشین این ها ازجاده منحرف می شود وواژگون می شود و همه رفقایش سخت زخمی و مجروح می شوند
واین مرد نیز بی هوش می شود در بیماستان وقتی که به هوش می آید می بیند در این حادثه فقط گرد و خاکی شده و کوچکترین آسیبی به او نرسیده
وقتی خوب فکر می کند می فهمد این لطف الهی به خاطر پرداخت یک قسط وام آن خانم بوده است
به شکرانه این لطف الهی آدرس منزل آن خانم را از صندوق قرض الحسنه می گیرد و به درب منزل آن خانم می رود
می گوید خانم دفترجه اقساط وامتان را بدهید تا من تمام اقساط شما را پرداخت کنم