داستان واقعی موضوع دعا
روزی یک زنی به سوپری سر کوچه شان رفت به صاحب مغازه گفت آقا ببخشید همسر من مریض است و پولی برای خرید ندارم اگر می شود به من جنس بدهید بعد که همسرم خوب شد پولش را می آورم.
صاحب مغازه با تندی گفت نسیه نمی دهم.
مرد دیگری که در مغازه بود گفت آقا هر چه می خواهد به او بده من حساب می کنم .
صاحب مغازه با بد اخلاقی گفت لازم نیست خودم حساب می کنم.
صاحب مغازه به آن زن گفت لیست خریدت را روی ترازو بگذار هر چقدر که ترازو سنگین شد جنس ببر.
زن یک چیزی روی برگه نوشت وآن را روی ترازو گذاشت .
ترازو پایین رفت.
صاحب مغازه و آن مرد تعجب کردند.
صاحب مغازه آن قدر خواروبار روی ترازو گذاشت تا باکف آن ترازو که برگه روی آن بود یکسان شد
زن آنها را بر داشت و رفت .
صاحب مغازه هم چیزی به او نگفت .
برگه را از روی ترازو برداشتند دیدند روی برگه نوشته خدایا تو خود از نیاز من با خبری پس خود می دانی.
وبسیار افسوس خوردند.
آن مردی که داخل مغازه بود 50000تومان به صاحب مغازه داد وگفت خداوند همیسه با نیاز مندان است.